خواجه نصير الدين الطوسي

108

روضة التسليم يا تصورات ( فارسى )

بر لب جملهء ناطقان عالم نهد كه هيچ كس را بحقيقت نتواند گفت و نه بجواب در مقابل او نطق تواند كرد و نيز در اين عالم معجزه و شبههء معجزى يعنى سحر و طلسمى هست و در كون مشابهت هر دو بهم مىمانند ، و نشايد كه هر دو را بر حال تشابه بگذارند ، بضرورت مباينتى بايد كه ميان هر دو مباينت بعلم و حجّت باشد نه بفعل و قدرت زيرا كه ما به المشابهة غير ما به المباينة بايد ، يعنى چيزى كه مشابهت به آن چيز نباشد مباينت هم به آن چيز نتواند بود ، مثلا اگر مشابهت در سمع باشد مباينت ببصر باشد و اگر در حسّ باشد بعقل ، و هم بر اين تقدير اگر مشابهت در فعل و قدرت باشد مباينت بعلم و حجّت باشد پس اين معجزه و قدرت شكلى اينجا با سرى باشد و لا محاله اين معجزهء قوّت و قدرتىست كه جنس خلائق از آن عاجز باشند و تا نهايت قوّت و قدرت بشر معلوم نباشد ، آن قوّت و قدرت كه بر آن زائد باشد چون بتوان دانست ، پس اگر كسى خواهد كه پيغمبر را بمعجزات بشناسد اوّلش ببايد شناخت كه غايت قوّت و قدرت بشر هر يك على الانفراد تا كجاست و شبههء معجزه چون سحر و طلسم و مانند آن كدام است و از سر يقين صادق معتمد عليه تا چون علم به اين همه محيط شود و آن قدرت و قوّت كه بالاى قوّت و قدرت همه خلائق باشد و او آن را بمعجزه مىدارد معيّن گردد ، معلوم است كه هيچ مخلوق را اين ممكن نباشد ، و اگر باشد او را خود پيغمبر چه حاجت ، پس همه پيغمبر باشند تا او معجز از غير معجز بازشناسند ، و آن كس كه او از مدّعىء نبوّت معجزى خواهد آن است كه او عقل خود را به ميزان كرده است و خود را به وزن آن خدا و خدائى و نبوّت نبى به آن برمىسنجد ، و آن وقت كه به آن معجز به او ايمان آورد بعقل خود ايمان آورده باشد نه به او ، و السّلام